تبليغاتX
***زندگانی عقل***
اسلام ناب محمدي

***زندگانی عقل***
 
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست** که هرچه بر سر ما می رود ارادت اوست
سلام

خوبی؟؟

حالت خوبه؟؟؟

آره حالت...

نه منظورم از حال وضعیتت نیست...

منظورم اینه که الآن داری چیکار میکنی؟؟؟

یعنی تو فکر گذشته یا داری به آینده فکر میکنی و برای آینده نقشه میکشی؟؟

اصلا چرا همیشه یا فکرتو به خاطرات تلخ و شیرین گذشته مشغول کردی یا داری واسه آینده تخیل پردازی میکنی؟؟

اصلا تو هدفی داری که براش تلاش کنی یانه؟؟؟

اگه هدف نداری پس برای چی داری زندگی میکنی؟؟؟

اگه هدف داری چرا براش تلاش نمیکنی؟؟؟

اگه واقعا دم از هدف میزنی و واقعا هدقت ارزش تلاش داره باید تا بهش نرسی از تلاش دست بر نداری...

پس چرا بیکار نشستی و داری ول می چرخی و به چیزای بی معنی مشغول شدی؟؟

اصلا از کجا میدونی چند دقیقه ی دیگه زنده هستی؟؟؟

این همه زلزله شد و این همه آدم مردن.. این همه آدم جوون و پیر سکته کردند و مردند... چرا خودتو از اونا جدا میکنی؟؟؟

تا کی بی خیالی؟؟

در حال باش و در حالت برای هدفت تلاش کن...

نه اینکه حالت فردا به گذشته ای تبدیل بشه که افسوس از دست دادنشو بخوری...

یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال

 

ای دوست حالت چطوره؟؟

 

پانوشت: مخاطبم خودم بودم( خدا کنه که حرف گوش کن باشم)



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 7 آبان1388 توسط مجنون
خدایا تو با قدرتت بر گناهان و سرکشی های من صبر کردی

من چگونه با کوچکی ام در برابر سختی های روزگاری که تو برایم میخواهی صبر نکنم؟؟؟



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 7 آبان1388 توسط مجنون
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود

که ز بند غم ایـــــــــــــام نجاتم دادند



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 7 آبان1388 توسط مجنون

ای خداوندان طاق و طمطراق

صحبت دنیا نیارزد با فراق

اندک اندک خانمان آراستن

پس به یک بار از سرش برخواستن



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 آبان1388 توسط مجنون
تا وقتی که از راه حرف میزنم و در عمل بیراهه میرم فایده ای نداره. باید بدونم که هدف واقعی چیه؟ و چه چیزی شایسته ی تلاش.

خدایا میدونم که تلاش برای غیر تو فایده نداره، اما میخوام تمام افکار و گفتار و کردارم برای رسیدن به خشنودی تو و انسانیت خودم باشه.

اهل کام و ناز را در کوی رندان راه نیســــــــت

رهروی باید جهان سوزی، نه خامی بی غمی



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 آبان1388 توسط مجنون
خدایا میخواهم دوستت داشته باشم

از بی تو بودن خسته شدم

میخواهم انسان باشم و با عقل انسانی تو را بشناسم

میخواهم قلب کوچکم را خانه ای سازم از یاد تو

میخواهم جامه ی خاکی را چاک کنم و روحم را از این قفس تنگ حیوانیت، آزاد کنم.

حال که تو را یافته ام و گاهی به تو فکر میکنم و سعی میکنم گاهی کارهایم طبق خواسته ی تو باشد، میخواهم که رضایت تو را کسب کنم.

میخواهم از من راضی باشی.

آخر مرا جز تو کیست؟؟؟

اصلا وقت مردنم اگر بی تو باشم، به آرزوی دیدن چه کسی و چه دنیایی چشم بر روی هم بگذارم؟؟؟

میخواهم از من راضی باشی.

آخر تو مرا برای انسانیت آفریدی نه برای اینکه حیوانی گردم وحشی تر از درندگان، و شهوت ران تر از بهائم.

تو مرا آفریدی و نیاز به من دادی تا از نیازهایم به برطرف کننده ی نیازهایم پی ببرم.

دوستت دارم.

که جز تو همه هیچ هستند

هیچ

هیــــــــــــــــــــچ



نوشته شده در تاريخ یکشنبه 3 آبان1388 توسط مجنون

خدایا در دلی که تو هستی، چه جای غیر؟؟؟

حافظا در دل تنگت چو فرود آمـــد یار

خانه از غیر نپرداخته ای یعنی چه؟؟



نوشته شده در تاريخ شنبه 2 آبان1388 توسط مجنون
به نام تو

خداوندا؛ هر چقدر در گفته های مردم مختلف تفکر کردم و هرچقدر در جهان نگاه کردم، نتوانستم خودم را بدون تو تصور کنم و نتوانستم وجود خودم رو جدای از خالقی بزرگ ببینم.

اما هنوز در تعجبم که چرا با اینکه می دانم وجود داری اما باز هم از تو غافل می شوم.

اگر تو هستی دیگر من نباید وجود داشته باشم. باید تمام وجودم تو باشی و تمام فکر و حرف و عملم برای تو باشه.

کمکم کن، دلم از بس سیاه شده که نمیتونم تو رو بیشتر درک کنم و بشناسمت.

وقتی تو این همه عظمت داری چرا باید فقط قطعه ی کوچیکی از دل و فکر من به تو مشغول باشه.

 

یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود

رقم مهر تو بر چهره ی ما پیدا بود



نوشته شده در تاريخ جمعه 1 آبان1388 توسط مجنون

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد

                                عارف از خنده می در طمع خام افتاد

حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد

                                 این همه نقش در آیینه اوهام افتاد

این همه عکس می و نقش نگارین که نمود

                           یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد

غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید

                              کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد

من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم

                                 اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد

چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار

                                      هر که در دایره گردش ایام افتاد 

در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ

                                     آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد

آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی

                                    کار ما با رخ ساقی و لب جام افتاد

زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت

                           کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد

هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است

                              این گدا بین که چه شایسته انعام افتاد

صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی

                                   زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد



نوشته شده در تاريخ جمعه 1 آبان1388 توسط مجنون

جواب سوالای پست قبل رو از نظر خودم نوشتم:

فرق انسان و حیوان چیست؟؟؟: فرق انسان و حیوان در عقل است و این عقل باعث تفاوت در بینش ها و آگاهی ها و تفاوت در گرایش ها و مطلوب های انسان و حیوان میشه.

وقتی به خودمون بیایم و عقل رو انتخاب کنیم، و کارای خودمون رو طبق معیار عقل انجام بدیم کم کم ارزش انسان رو درک میکنیم.

وقتی خودمان را نشناخته ایم، چطور میتوانیم هدف انتخاب کنیم و بر روی تصمیم خود مصمم باشیم. و برای خود شخصیت و عقیده ای داشته باشیم؟؟: انسان تا وقتی که به درستی خودش رو نشناخته و مبدا و مقصد حقیقی خودش رو با تعقل و تحقیق درک نکرده، نمیتونه برای خودش هدفی داشته باشه و شخصیت خاصی برای خودش قرار بده که کاراش رو طبق اون شخصیت انجام بده. ولی اصولا بر عکس این قضیه است: ما انسان ها شخصیتمون از کارامون شکل میگیره، در صورتی که به نظر من کارامون باید از شخصیتمون نشات بگیره.

چرا عقیده ی ما ارثی است؟؟؟: کلا عقاید چه از نوع اجتماعی و چه از نوع سیاسی اگر ارثی و تقلیدی باشه همیشه شک و تردید رو به دنبال داره. همیشه باعث میشه ما یک هدف تقلیدی رو انتخاب کنیم و براش تلاش کنیم و در وسط راه به دلیل نداشتن آگاهی کافی، خسته شیم و هدفمون رو رها کنیم، یا شاید فکر کنیم هدف و عقیده ی ما به کلی اشتباه بوده.

خودشناسی چقدر مفید است؟؟؟: به نظرم از مهم ترین کارهای انسانه. من وقتی به خوشناسی نرسیدم، عقاید من تقلیدی میشه، شخصیت من ساخته ی نظر و سلیقه ی  دیگران میشه. در انتخاب هدفم ، و تلاش برای رسیدن به هدف دچار مشکل میشم.

آیا خودتان فهمیده اید که از کجا آمده اید و در کجا زندگی میکنید و به کجا خواهید رفت؟؟؟: شناخت اینکه مبدا انسان از کجاست و درک اینکه خالقی داره یا نه، به زندگی افراد شکل میده. اینکه چرا در زمین زندگی میکنیم و چطور باید در اینجا زندگی کرد، مورد مهم بعدیه. و اینکه بعد از مرگ به کجا خواهیم رفت و دنیای دیگری وجود داره یا نه، روی اخلاق و کردار انسان تاثیر به سزایی داره.

آیا این مهم ترین کار انسان نیست که خودش را و انسان را بشناسد و فرق خودش و حیوان را بداند؟؟: وقتی انسان خودش رو شناخت و فهمید که چه تفاوتی با حیوانات داره و فهمید که باید اعمالش طبق چه رویه ای باشه کم کم، آرمان های زندگی خودش رو می سازه و برای رسیدن به اهدافش تا پای جان تلاش میکنه و از هیچ تلاشی فروگذار نمیکنه.

خوشحال میشم نظرتون رو بدونم




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 مهر1388 توسط مجنون

ای نفس چه غافلانه می خندی. حال آنکه شاید کفن دوز در حال دوختن کفن توست.



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 27 مهر1388 توسط مجنون
میخواهم انسان را بشناسم و انسان باشم

و فرق انسان و حیوان چیست؟؟؟

شما خودتان را شناخته اید؟؟؟؟

وقتی خودمان را نشناخته ایم، چطور میتوانیم هدف انتخاب کنیم و بر روی تصمیم خود مصمم باشیم. و برای خود شخصیت و عقیده ای داشته باشیم؟؟

چرا عقیده ی ما ارثی است؟؟؟

خودشناسی چقدر مفید است؟؟؟

آیا خودتان فهمیده اید که از کجا آمده اید و در کجا زندگی میکنید و به کجا خواهید رفت؟؟؟

آیا این مهم ترین کار انسان نیست که خودش را و انسان را بشناسد و فرق خودش و حیوان را بداند؟؟



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 مهر1388 توسط مجنون
زهي خجسته زماني که يار بازآيد
به کام غمزدگان غمگسار بازآيد
 
 
به پيش خيل خيالش کشيدم ابلق چشم
بدان اميد که آن شهسوار بازآيد
 
اگر نه در خم چوگان او رود سر من
ز سر نگويم و سر خود چه کار بازآيد
 
مقيم بر سر راهش نشسته‌ام چون گرد
بدان هوس که بدين رهگذار بازآيد
 
دلي که با سر زلفين او قراري داد
گمان مبر که بدان دل قرار بازآيد
 
چه جورها که کشيدند بلبلان از دي
به بوي آن که دگر نوبهار بازآيد
 
ز نقش بند قضا هست اميد آن حافظ
که همچو سرو به دستم نگار بازآيد


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 مهر1388 توسط مجنون

مو کز سوته دلانم چون ننالم

 مو کز بی حاصلانم چون ننالم

 نشینه بلبل و با گل بناله

 مو که دور از گلانم چون ننالم



نوشته شده در تاريخ جمعه 3 مهر1388 توسط مجنون
درباره وبلاگ

سلام
درآ كه در دل خسته توان در آيد بــــــــــاز
بيا كه در تن مرده روان در آيــــد بــــــــــاز
بيا كه فرقت تو چشم من چنان در بسـت
كه فتح باب وصالت مگر گشايد بـــــــــــاز
Alireza_majnoon@yahoo.com




Blog Skin